خرید بک لینک

اون ته ته های ذهنم، اونجاییش که به حدی پیچ در پیچه که هیچی از اون قسمتا به بیرون درز پیدا نمی کنه.. اونجایی که اگه یه نفر بیاد و شخمش بزنه احتمالا می تونه اشیاء عتیقه ی قیمتی و زیر خاکیای با ارزشی بکشه بیرون..

دقیقا همونجای ذهنم یه حس هایی داشتم. حس هایی که ناتوانم از بیان کردنشون و هرباری که برای جاری شدن این حسها روی لبام تلاش می کنم دور تر می شم از واژه ها.

شاید همین دلیلیه که باعث می شه به کسی نگم اون شب چی گذشت.. وقتی گف یه واکنشی نشون بده حداقل! تو چرا هیچ مرگیت نیس؟.... نتونستم بگم ک من اون شب تنها تو جاده ای که انتها نداشت و پایی که انگار تمام زورش رو روی پدال خالی می کرد ولی زوری نداشت و... خودمو اذیت نمی کنم برا به زبون اوردنش. دوسشون دارم .. حسامو! حسای یه مرده کم چیزی نیستن حرمت دارن..

+++

خوبی دوش گرفتن اینه ک ذهنت رو می شوره با خودش می بره و خالی تحویلت می ده.. اصن شاعرم در باب این حموم های دم صبی می گه "دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند :))..!!"

منم رفتم .. ساعت 5 صبحشم! تنها کاری که بعد از رسیدن به خونه و قبل از حموم، انجام دادم این بود ک گوشیو چک کنم و پی اما رو بخونم و از بینشونن فقد جواب مامان رو بدم.

اول کار تو حموم واسادم روبرو آینه. که یه دستی به صورتم بکشم، دیدم انقد گیجم ریشامو از چش و چارم و در و دیوار پشت سرم نمی تونم تشخیص بدم. همونجوری خیره شدم به اون رفلکسی که تو آینه بود.. روحتو تا حالا دیدی تو آینه؟ من دیدمش اون شب با چشماش حرف می زد، از دلخوریاش برام گفت، درد و دل کرد، داد زد گریه کرد فش داد .... عین آدمایی ک می خوان برن نگاه می کرد. ترسیدم.. بهش گفتم نرو.. تنهام نذار گفت جایی نمی رم.

بگذریم...

+ جا داره یه خدا قوتی بگیم به دوست عزیزی که دیروز کل وبلاگو خونده! :)) دوست عزیز خودت معرفی کن خودتو! تو دیگه از مایی!! :)))

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی‌پور تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 8:44

صفحه بندی