صب داشتیم حرف می زدیم!.. ساعتهااا..
ما واقعا می تونیم ساعتها بشینیم حتی سر مساله انقراض پنگوئن های قطب جنوب با هم بحث کنیم و نظریه پردازی کنیم!!
آخر صحبتامون داشت از یه جرقه ی آنی حرف می زد و می گفت
""باید روحت رو عین سرب صیقل بدی تا بشنوی/ببینی/حس کنی....""
و من بعد از اون همه صحبت داشتم نگاهش می کردم ک چقد شبیه کلماتیه ک میگه! انگار خودشو داره برا من توصیف می کنه... اون لحظه عین جرقه ای بود ک روی سنگ سرد و بی روح چخماقی(!) مثل من داشت اصطکاک ایجاد میکرد ک شعله ورش کنه...
حتی یه جای حرفاش منو با یکی از ترسام روبرو کرد ک ..... نمی دونم این پستی ک میخوام بنویسم قراره ثبت موقت شه و واسه دل خودم بمونه یا اینکه بعد از خالی شدن کلمات، یهو هوس کنم ثبتش کنم!! فعلا می نویسیم تا ببینم این شازده پسر چه تصمیمی می گیره !! :))
نمیدونم چه شخصیت بزرگی بود شاید دکتر حسابی، شاید چمران شایدم عمه ی من بوده :)) یادم نمیاد! برا چندین سال پیشه! می گف ""از تعریف کردن آدما متنفرم. وقتی یکی ازم تعریف می کنه چند روز بعد کاری می کنم حرفشو پس بگیره!""
منم اینجوری ام! هرجور تعریفی! ینی طرف انتقادم کنه سیلی ای ک میزنه بهم کمتر درد داره تا تعریف و تمجید!!!
امروز برای توضیح همین قضیه یه مثالی ک یهو اومد به ذهنمو زدم : خیلیا میگن یه نورانیت عجیبی تو چهرته و خیلی چیزهای دیگه که... [ که رو گفتم ک ادامه بدم جمله رو/ از این مثاله سریع بگذرم ک حرف اصلیمو بزنم ولی حرفمو قط کرد! دقیقا اون لحظاتی ک کلمات دیوانه وار داشتن توی مغزم شکل می گرفتن... هر کلمه ای ک ساخته میشد زاد و ولد می کرد و انگار هزار کلمه می شد و اصرار داشتن ک از درز لبام بزنن بیرون.... و من هربار محکمتر لبامو به دندون میگرفتم ]
حرفمو قط کرد و گف ""آره منم دیدم اون نورو! اینکه بقیه هم می گن رو واقعا نمیدونستم ولی منم دارم می بینمش!"
عقب کشیدم. نشد ک ادامه بدم. ینی همه ی اون کلمات و اون زاد و ولدا یهو متوقف شدن و پووووف... نمیدونم! این دفه هم ترسیدم؟ باید بیشتر درمورد حرفاش فک کنم بعد نظرمو بگم...... اصن چرا نوشتم؟ ممم ک خالی شم !؟
یه توصیه بگم بهتون؟ ((به آدمای نزدیکتون، نزدیـــــک شید.)) تا وقت دارید با تموم وجود آدم نزدیکاتونو بفهمید. این تعریفم بندازیم دور ک آدما هرچی دورتر قشنگر!! یا مثلا پدرم از هرکس ب من غریبه تره و اینا!!! خب بشناسش! ببین من کِی گفتم حالا!
+ این روزا کلا نمی دونم چرا رو دور توصیه و پند و اندرزم!! :))) عین این آفتاب لب بوما! هرکیو می بینم یه پندی بش میدم!! اینجارم بی نصیب نذاشتم خداروشکر!! :)))
اینکه بخوام بگم روحم رو یه مرد 40 ساله می بینم غلو نیس بخدا کاملا جدی میگم.
دیروز وقتی ن یه تار موی سفید بین موهام پیدا کرد خندیدم و اتفاقا یکی دو تا دیگه هم نشونش دادم.. دوسشون دارم!! پشت هرکدومشون یه تجربه ی بزرگ و یه درس خوابیده . بگذریم..
+ پی نوشتِ پست قبل : قبول شدم! همونی ک فکرشو نمی کردم(برای خودم) و همونی ک فکرشو میکردم(برای سین) بعد از اینکه نتایجو دیدم انگار سه چار لیتر دوغ ریخته بودن تو سایتا!! گوشیو خاموش کردمو خوابیدم تا شب :| خوشحالم ک سین خوشحاله :) پرستاری کودکان دوس داشت و خونه ی خاله شم ک راحته! واسه خودمم خوشحالم ک بلاخره واسه خودم نگهش میدارم!
فقد درمورد خودم مطمئن نیستم از پسش بر میام یا نه :| تنها حس خوباش اینه ک عاشق رشتمم و اینکه با یکی از بچه های وبلاگ هم-دانشگاهی شدم :)) البته قراره بشم! هنوز ثبت نام نکردم ک شده باشم!!
+ پی نوشتِ پی نوشتِ قبل : ولی من قرار گذاشته بودم حتی ماشینو بفروشم! چه خوب شد ک بابا قبل از فروختنش یهو اومد وسط ماجرا و وقتی فهمید سین آزاد اورده بعد از کلی توضیح ک بابا پرستاری قبول شدنش سخته و فلان و فلان و تهش گفت مطمئنیذ؟ و من گفتم تا حالا اینقد مطمئن نبودیم و .......... گف پس هزینه تحصیلش با من!... انگار دنیارو باز بهم دادن!! ولی شما بدونید که من قبلش گفته بودم میخوام بفروشمش! :))) اسنادشم موجوده اصن :)))
+محرم.. محرم... دیشب بلاخره هرچی کار داشتمو گذاشتم بیرون و یه نیم ساعتی رفتم تو هیئت نشستم. خوبه! چقد این شبا خوبن.... به قول یه بنده خدایی میگف تو این بازار چله گرفتن ک تا 40 روز فلان کنم فلان کنم بیاید ما 40 روز چله بگیریم ک فلان نکنیم و فلان نکنیم.. ب حرمت امام حسین
+ گفتم چمران! (نگفتم؟) یه کتاب 30-40 صفحه ای از همسر دوم شهید چمران ک لبنانی هس، هس( تروخدا جمله بندیوو:| ) اگه تونستید حتما بخونید.. اسم کتاب: نیمه ی پنهانِ ماه . اینو نوشتم ک اگه یه روووووووووزی مثلا 10 سال بعد!!! ک باز برگشتم این نوشته هامو خوندم این کتابم باز بخونم!
پی نوشتِ یکی مونده به آخری: آخیییش :))) خیلی دوس دارم اینجوری نوشتنو! خروجی نوشته زیاد مهم نیس برام. فقد نوشتنه مهمه! ""بنویس بنویس تا خالی شی!"
پی نوشتِ آخری بخدا آخری: هیچی شب بخیر :)))
برچسب: اندرزگو,
نویسنده: سپیده حسینیپور