یه روزِ ظهری ک از مدرسه برگشتم و یواشکی ماشین پدرمو اوردم بیرون و با همون فرم مدرسه من و ایمان و مسیح و عماد زدیم به جاده! خارج از شهرم رفته بودیم ک مثلا گیر نیوفتیم
صدای موزیک بلند بود.. متالیکا یا شایدم زدبازی! اون موقه ها بیشتر از اینا گوش میدادیم.. مستر درایور بازی تو جاده هایی ک هیچ تماشاچی ای نداشت. گفتن نداره منظورم از تماشاچی جنس مخالف بود دیگه؟ :)))
فقد خودمون بودیم و حس و حال نوجوونی و شوخی و خنده هامون....هنوز صدامون تو گوشمه.
تا اینکه تو یه پیچ آروم زدیم به یه ماشین دیگه!!
حالا ما از اون حالتِ گنگستری تبدیل شدیم به همون 4 تا بچه مدرسه ای با فرم مدرسه و بدون گواهینامه ک زدن به یه ماشین !!
شانس اوردیم راننده اون ماشین یه پیرمرد خیلی متشخص و مهربون بود. از عینکش معلوم بود آدم متشخصیه :)) من و ایمان پیاده شدیم و اصرار ک هرچقد پولش بشه الان پرداخت می کنیم فقد از خیر افسر بگذر و....
یه برنداز کرد و گف 200! (عددشو مطمئن نیستم ولی میدونم هرچی بود ما اون لحظه اون پولو نداشتیم!!) درواقع آهی در بساط نداشتیم!
بهش گفتیم پول تو ماشینه الان میاریم. سوار شدیم و به مسیح و عماد گفتیم اونام نداشتن!!! همه ی پولمون شاید نصف مبلغی ک گفته بودم نمی شد! این شد ک گازشو گرفتیم و در رفتیم :))))
کلی ام حال کرده بودیم و مغرور شده بودیم به خودمون :)))
یکی دو ماه از اون تصادف گذشت که یه روز بابام با یه برگ احضاریه اومد تو اتاق و با تعجب گف "تو فلان روز با ماشین فلان جا بودی؟" ... :||
طرف شکایت کرده بود!!
............... اون روز پیرمرده یه جمله گف ک همیشه آویزه ی گوشمه. "وقتی اشتباه می کنی فرار نکن. پاش وایسا"
+ جوانمرد روحت شاد (اگه مُردی البته!)
+ منم دیگه برم تا روحمو شاد نکردین!!