خرید بک لینک

یه مدت پیش، داشتم تنیس تمرین می کردم و به سگ بر نخوره! حسابی سگدو می زدم :)) ک مثلا یه فرقی با معتادای بیرون داشته باشم!!(در این حد ادعایی ندارم :دی)

تو فضای باز و زمین به چه بزرگییی! یه گوشه ای من اومدم این موبایلو تکیه دادم ک فیلم بگیرم از تمرینام که بعدش اشکالامو ببینم و از این حرفا!

یکم ک گذشت و تمرین بالا گرفت، توپ رو دیگیش پرت کردم اون همایونی ام اومد اومد و اییییییییییییی بوووووررژژ عدل خورد به موبایلم!! :| جدی این حرکتمو باید تو کتاب رکوردا ثبت کرد :|

+ این "بوووووررژژ" رو اگه می خواید بدونید دقیقا چه صداییه این کار کنید: فکتون رو به هم ببندید، لباتونو تا جای ممکن غنچه کنید و جلو بیارید. خب! حالا تو همین حالتی ک هستید سعی کنید از دهنتون هوا خارج کنید! تونستید؟! بازم تکرار کنید! آها!! اییییییییییییی بوووووررژژ !! اگرم نتونستید بی خیال فراموشش کنید! این ادا و اصولا واقعا در شان یه آدم تحصیل کرده نیس! :))))

+ نمی دونستم چی بگم.. گفتم یه چیزی بنویسم بلکه بتونم حواسمو از اتفاقات مهم زندگیم پرت کنم!!

می دونی! واقعا خوب یا بدش پیشکش.. اینکه چطور گذشت اصلا واسم مهم نیس. مهم فقد اینه ک گذشت و تموم شد.

و الان قاعدتا باید خوشحال باشم! نمی دونم چرا.. همیشه بعد از رسیدن به هدفهای مثلا مهم زندگیم اینجوری می شم.. یه غمی می شینه تو دلم..(مثل همین کنکور) میدونم معقول نیستا و من الان باید خوب باشم.. چون اون ساعتای مفیدی ک در طول روز صرفش می کردم رو دارم و می تونم با هرچیزی ک دلم بخواد پرشون کنم... ولی لنتی دست خودم نیست.. یه حس خلا عجیبی دارم..

چن سال پیشا یادمه تو یه کتابی خونده بودم "هر تغییری، حتی اونی که ما مشتاق رسیدن بهش هستیم، غمی توی خودش داره، چون اونچه ک پشت سر میگذاریم بخش از وجود ماست"

........ بی خیال! مثلا می خواستم حرفی نزنم.......

+ مریم میرزا خانی... خبر فوتت آشوبم کرد... یه زمانی تو دبیرستان اسطوره ی زندگیم بودی تو لنتی :(

برچسب: اسطوره, نویسنده: سپیده حسینی‌پور تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 5:21

صفحه بندی