خبب!
بیاین بگید ببینم از دخترا کدوماتون در شرف سفید بختی شدین ؟ :)))
بنده اذعان می کنم مشکل همه دخدرا و همه ی مشکل دخدرا بی شووَریه :دی
آمار بخت باز شده ها تاکنون : 3 نفر :)))
دور از شوخی با وجود سختیای زیادی ک سفر داشت و تقریبا از مسوولین کاروان شده بودم دیگ! :| و غذا نخوردنها و ... یه چیزی بگم به کسی نگفتم تا حالا :| همون روز اول سر ناهار وقتی ببخشیدا یه تیکه ناخن دیدم تو غذا دیگه نتونستم بخورم :| صبحانه رو می خوردم و یه مقداری ام برا ناهار میکندم می بردم و شام هم میوه و شکلات و کیک اینا !! :/
ولی جدای همه چی بهترین حس های زندگیمو تو کربلا تجربه کردم
حس قشنگیه هی نصف شب بیدار شی چشماتو باز کنی و پشت پنجره حرم حسینو ببینی روتم اون طرفی باشه از تو آینه ی روبرو هم حرمش معلوم باشه ، حیف کیف کنی باز بخوابی :)))))
یه حاجی ای رو هم پیدا کردیم ک اونم مث من تنها اومده بود. کلی توش! وجه اشتراک پیدا کردم :دی حس می کنم پیر شم این شکلی می شم کم حرف شوخ در عین حال جدی و دیوونه :)))
بعد یه چیزی ام ک متوجه شدم اینه که دولت عراق به ازای هر زنی ک عراقیا می گیرن بهشون حقوق می دن!! :| چه خانمایی ام هستن!! کدبانو! :)) به به! الماشاء الله :)))) بنظرم ما تو ایران داریم حیف می شیم :دی
اتفاقای جالب و بامزه و عجیب غریبم افتاد
مثلا اون آقای عربی ک یه گوشه حرم نشسته بود از بین جمعیت منو صدا کرد ک دستشو ماساژ بدم و خوب نشدنش و رفتن من و شک کردنم ب شروع سکته و سریع برگشتن و المستشفی :)) در حالیکه هیچکدوممون زبون همو نمی فهمیدیم!
یا مسجد کوفه ای ک ...... این مساله داره :|
اون گِزرِله و قضایای بعدش با حاجی:))، الباقلوا الکوچولو :)) ، دسشویی فرنگی و مقاومتای آخوند کاروانمون:))) ، سال تحویل رو به ضریح امام حسین;) ، پله بَلقی:))، لباس عربی لذت پرواز:)) ، شما آب استفاده می کنید؟:)))) ، خانم تو رو امام حسین دونت تاچ می!! :دی ، ساعت 11 شب بغداد و خیابونا همه خلوت!!! ، ممنون کثیراً :)) ، بارون شدید بین الحرمین :) و...
+ اون همه از خودمون مراقبت کردیم آخرش تو راه برگشت انفلوانزا رو گرفتیم !! یهو بدنم خالی کرد دیگه!! فک کن در حدی ک بلندگو رو گذاشته بودن بالا صندلی ما و مداح کاروان ضجه می زد و می خوند اونوخ من خواب بودم :| حاجی میگف موقه دعای فرج فقد یه دستتو گرفتی دعا کنی ک تا آخرش همینجوری مونده بود :)))
واقعا اعتراف می کنم اون چن ساعت خواب رو حس می کردم تو بهشتم . سرمم رو پای یه حوری بود و اونم دستشو میذاشت تو موهامو لالایی می خوند برام :)))
اومدیم خونه دو تا سرم و کلی ویتامین توش نوش جان کردیم و تا همین ساعت 3 عصر که آخرین دوز دارو رو دریافت کردم آنژیوکت تو دستم بود :|| فقد به این خاطر ک به آمپول تو پام رضایت ندادم :)))
+ خانوادم اینجان ، سین و مادرشم همینطور . دیگه چی می خوام از این زندگی :)
برچسب:
نویسنده: سپیده حسینیپور